خوشحالم
ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢٦  

خداااارو شکر

فردا اخرین روزیه که نو سال 93 میایم سر کار.....دیگه کلافه شده بودم وا....

واقعا احتیاج به استراحت دارم...خیلی..از چند شب پیش زیر دلم درد شدید می گیره و فقط و فقط با استراحت خوب می شه....

گمونم حال مهربانو هم تا حدودی بهتر شده.....

خدا خودش رحم کنه ....

دخمل گلی مدام می گه بریم شمال و غذاهامون رو توی حیاط بخوریم فداش بشم من.

دیروز برا اولین بار براش یه گردنبند سنجاقکی انداختم ...مثل فرشته ها می مونه.....درش نیاورد و کلی ذوق کرد....

عاشقشم....عاشق.....


کلمات کلیدی:
 
خسته ام....
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٢  

طبق معمول همیشه سر کارم و خسته از ترددها و ترافیک و جابه جایی....

چند وقت پیش ها داشتم فکر می کردم قبلن ها چه راحت زندگی می کردم ...بی دغدغه....تنها دل تنگیم هم برا مامان و بابا بود که تازه هفته ای دو سه بار می دیدمشون و اینقدر دلتنگ بودم.....

چقدر کلاس می رفتم.....صبحا ساعت 5 تا 7 رو پیانو تمرین می کردم و هر از گاهی ورزش و بعد هم پیاده تا سر کار می رفتم که حدودا 45 دقیقه می شد....

دو روز دیگه هفته رو نقاشی و طراحی می رفتم.....

حالا جای همه این چیزها رو مهرسا گرفته.....که تمام لذت وجودش رو با مریضی های پی در پی از من می گیره....من همیشه خستم....خسته......خسته از تب....خسته از سوختن عروسک کوچولوم که به قول بابا یه همدمه....

من تو خواب و بیداری تو درونم در حال گریه کردنم....

تنها دل خوشی این دورم کلاس خیاطی که می رم....و واقعا از جون دارم مایه می زارم چون وقتی ندارم.....

دلخوشی بزرگ دیگه فرشته کوچولوی دیگه ای که چند ماه دیگه دنیا میاد و من و کلا خونه نشین می کنه....بلکن از برکت قدمهای نازش من کمی در خانه بیارامم....

روحم خستست.....

اینقدر تو خانواده مشکلات پیشش میاد که من تمام درد و غمهام رو یا دیدن چشمای اشک آلود مامان یادم می ره.....خدا لعنتت کنه بی پدری که مادر و پدر من رو اذیت می کنی.

به اندازه تمام بد بختیات دلم برات می سوزه......

عجب نوشته تلخی......

ولی چه میشه کرد....همینه و همین....

بگذریم

می خام برا عید جای اتاقارو عوض کنم.......

مهرسا و داداشی برن تو اتاق ما....ما هم یه اتاق دیگه....

برا نی نی جدید یه تخت و پارک خریدم که هر وقت بهش فکر می کنم کلی انرژی می گیرم...می ترسم نصبش کنم مهربانو صاحبش بشه...

البته دخملی که کمد و یه کشو رو خالی کرده میگه برا داداشی و اسباب بازی براش می زاره توش و وجدانا هم بهشون دیگه دست نمی زنه.....اونم مثل من خوشحاله...

نمی دونم دیوار اتاقشون رو رنک کنم یا کاغذ دیواری یا استیکر...

یه ست سفره هفت سین جدید خریدم فقط و فقط برای دلم....

بی صبرانه منتظرم عید بشه مدام بریم مهمونی مدام مهمون بیاد و بریم مسافرت.....

آه خدا......عید می خام.....

استراحت می خام.....هم استراحت جسم می خام هم روح.....

....برام دعا کن دوستی که اینقدر اصرار به نوشتنم کردی....


کلمات کلیدی:
 
منم جنگل تویی ساحل پناهم شو....پناهم شو......
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢۱  

به نام تو که حتی در گناه آلوده ترین روزها نیز آبروی من را نبرده ای....

امروز21 دی ماه سال 1393....من سیما....ماه دیگه 32 سالم تموم میشه و کم کم دارم پا به دوران میانسالی می زارم....گاهی اینقدر شادم که حس دختر بچه ده ساله شعر باز باران رو دارم و گاهی اینقدر خسته ام و ناراخت و نا امید که می دونم آقا جون خدابیامرز تو گور هم حال من رو نداره.....

در کل ...می نویسم که وبلاگم به زباله دان تاریخ برایم تبدیل نشه و ده سال دیگه که اومدم بخونمش حس این لحظه برام زنده بشه....

الان سر کارم.....دخملی پیش مامانم.....و دلم هر لحظه تنگ از روزگار.....

پ.ن:مرا احساس کن جانا....


کلمات کلیدی:
 
مرا احساس کن جانا
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۳/٦/٢٢  

سلام سلام...

دقیقا وقتی دارم می نویسم که حتی یه دوست وبلاگی برام نمونده...اما برا تو می نویسم که هر از گاهی از روی کنجکاوی میای اینجا و.....

منم سیما ....

یک زن سی و دو ساله....نه دیگه به دختر دانشجوی 22 ساله که رویاها می پروروند

منم سیما....

یک مادر

منم سیما.....

یک همسر...

چقدر زود می گذره و همه آرزوها چقدر زودتر از اون چیزی که فکرش رو می کنی محقق می شن و تو حتی وقت نمی کنی که دنیال موی سپیدت توی آینه بگردی....

منم زیر و بم آهنگ تنهاییییییی در این پاییز رویاییییی...

پ.ن :تویی که مرا سرکش خاندی.....سرکش ندیده ای ای دوست...


کلمات کلیدی:
 
چندین هزاران سال شد، تا من به گفتار آمدم
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٢/٢/۳۱  

سلام سلام....لبخند

1 سال و خورده ای که ننوشتم....ولی تصمیم دارم که بازم شروع کنم

این دفعه شدیدا حس نوشتن دارم....

1-دختر نازم مهربانو 1 ساله شده.....9 قدم برداشته و حدودا 10 -12 کلمه صحبت می کنه...

2 -1 دهه دیگه اومد رو سنم.....

3-سارا رفت دانشگاه....

4-من دوباره به کار برگشتم

5-وقت هیچ کلاسی رو هم ندارم.....

 

 

و در آخر لعنت به عشق که  عمر 2 روزه داره

من از امام جواد عیدی خواستم......یالا....یالا...منتظر

راستی ای تو.....

پ.ن:تو با من حال و هوای عاشقانه می گیری.....من با تو حال و هوای روحانی.....

خوش به حال من....خوش به حال.....ماچ

سیم سیم


کلمات کلیدی: مهربانو ،عاشقانه ،روحانی
 
:)
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢۳  

به نام تو که عاشقتم بی دلیل و با دلیل...

چندی پیش خبر دار شدم یکی از دوستای قدیمیم نی نی دار شده....بهش زنگ زدم و بعد از تبریک بهش گفتم خوب اگه خو دت بودی بهم می گفتی کثافت چرا بهم نگفتی.....و حالا.....کثافت چرا بهم نگفتی....خندید و بعد از یک ساعت دلیل گفت :نکنه تو هم نینی داری....کثافت بگو ببینم چه خبره......

منم برای اینکه بیشتر از این فحش بارون نشم گفتم  ما نیز فرشته ای بس زیبا در راه داریم

خدایا شکرت

اندر احوالات درون و بیرون...

به لطف خدا اینقدر سنمون زیاد شده که دیگه اندازه مادر بزرگها خاطره و تجربه داریم....

به خاطر وضعیت موجود هر روز دعا می کنم که فقط زود تر بگذره.....

و خیلی چیزای دیگه که دوست داشتم بنویسم اما انگار واقعا حال نوشتن ندارم:)

پس فعلا هم بای بای


کلمات کلیدی:
 
ببار ای ابر بهار...بهر لیلی چو مجنون ببار....
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱/٢۱  

به نام خدای باران

سلام....

سارا!

دیروز چقدر خندیدیم.....

کاش بیشتر بارون میومد....

کاش ناهار مهمونا بیشتر طول می کشید....

و ای کاش.....

تگرگ فرصت بیشتری برای حس خدا به ما می داد....

اگر رعد و برق همچنان  ادامه پیدا می کرد چه؟

نغمه را چه می شد؟و هم خنده ی من و تو عکس خانوادگی را......خانواده....

زیباتر از باران است....با هم بودن.....

با نوای باران و حتی رعد و برق....

لحظه ی ثبت شده از خانواده و دو خواهر مهربانی که دست بر گردنشان انداخته ام....

عشق چقدر زیباست.....

امیر....

و همچنان باران می بارد با عشق....

چه خوب که ساعاتی با ما بودی و باران.....

                                                                                               سیم سیم


کلمات کلیدی: باران ،سارا ،خانواده ،امیر
 
گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٧  

 

باسمه تعالی

می نویسم به خاطر دل نغمهماچ

روزگار خوش است و بر وفق مراد

ما هم همه خوبیم

شکر خدا تونستم زندگیم رو ١٨٠ درجه تغییر بدماز خود راضی

تازه رسیدم به حرف همسری که اون موقع ها که هنوز حکم همسری براش نخورده بود می گفت

می گفت:ما آدما هر چقدر هم بدویم باز وقت کم میاریم

الان من واقعا وقت کم میارم...

حتی برای زندگی...

و راضیم ،راضی تر از همیشه....

راستی...چند روز دیگه تولدمه...من میشم یه سیمای ٢٧ ساله که نمی دونه این ٢٧ سال رو چه جوری گذرونده

ولی مدام دوست داره قدر لحظه ها رو بدونه

اما هنوز هم با اینکه هیچ وقتی نداره با خودش زمزمه می کنه...

مرا گویی تو را با این قفس چیست؟

اگر مرغ هوایی این قفس چیست؟

من چه دانم.....

 

پ.ن :روز به روز عاشقترت می شم......خودت می دونی همسری.....

پ.ن:معتقدم که با سفر به دور از خانواده دچار مرگ می شی.....

سیم سیم


کلمات کلیدی: نغمه ،مرغ هوایی ،قفس
 
درد بی دردی علاجش آتش است
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٧/۱٩  

باسمه تعالی

هیچی و هیچ کس و هیچ کجا نمی تونه جای خانواده رو بگیره.....

نگو نه که معلوم می شه داری لاف می زنی.....

 

خوب در این روزگار که شکر خدا ایام به کام است و بر وفق مراد و اتفاقا تنها دل ما دل هست.....نیشخند

یاد زمان پیش دانشگاهی می افتمسبز که ساعت ۶ صبح توی سرویس می نشستیم و می رفتیم مدرسه.

مامورای شهرداری بیچاره رو رو میدیدیم که آتیش درست کردن و خودشون رو دارن گرم می کنن و بعد هم با چه سختی کار می کنن.

یکی از دوستان که الان برا خودش دکتر شده می گفت من حاضرم جای این آشغالی ها باشم ولی درس نخونم.....

ای.....

چند وقت پیش که هوا سرد شد تنم لرزید...اما نه از سرما.....از اینکه سیما می فهمی اون بیچاره چی می کشه.....

زیاد توضیح نمی دم که هممون استاد این حرفا و این حس هاییم.

اما ای دل غافل.....

نا شکری پشت نا شکری....

خدایا آدمم کن.....

من با تمام حقارتم مال توام....ناشکری هام رو گوش نکن....

از درد هم دورم نکن که درد بی دردی علاجش آتش است

                                              سیم سیمماچ

 


کلمات کلیدی: خانواده ،شکر ،تنم لرزید
 
اندر احوالات برون...
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٤/٢٠  

سلام به خدایی که در همین نزدیکیست

گفتم تا یه سال نشده بیام بنویسم.....چشمک

از سوسک مثل سگ می ترسم.....شیطان

عاشق گربه ام........قلب

جینا دوباره می یاد تو لونه اش می خوابه..(کبوترم)لبخند

میثم به خوبی حرف می زنه...فرشته

سارا از مدرسه اخراج نشد.....هی می گم سارا با این عوضی ها حرف نرن اینا قاتلن....مگه تو گوشش می ره....

یاد ٩-١٠ سال پیش افتادم که هر سال مامانامون رو می خواستن مدرسه که خانم مامان اینا با دوستاشون می خندند....باید از این مدرسه برن....ای بابا.....اونها هم قاتل بودن منتها ما بچه بودیم نمی فهمیدیم.....

ای خدا......

این چند روز تعطیلی تو خونه کلی هایده گوش دادم...کلی حال کردم و کلی حال و هوای اتوبوسو بابل و خوابگاه برام زنده شد......برا اولیت باری که امیر زنگ زدو من قلبم چنان می زد که گویی می خواد از جا کنده بشه.......

یاد کار آموزیم می افتم.....به یاد نگاهها ی زیر زیرانه ی امیر از دور و من به فکر اینکه چه اسمی براش بزارم و با بچه ها هر هر بخندیم....

یاد زنگ های امیر می افتم که تا من پام رو از شرکت 

 می گذاشتم بیرون زینگ زینگ بهم زنگ می زد.....گویی دلش برام تنگ می شد....بغل

هییییییی

یاد خیلی چیزا می افتم......

یاد مدرسه کار ،خونه ،خانواده  یاد دعوا با سارا و نغمه سر جا توی ماشین موقع مسافرت....یاد اینکه توی تونل من خوراکی های اونارو می خوردم و سارا هم گازمون می گرفت و می گفت ای وای تاریکه من جایی رو نمی بینم سیب من کو......خنده

ای بابا سارا ....

با اینها حرف نزن....اینا یه مشت متحجر مسلمون نما و نفهم و بی شعورن....

عقایدت رو نگهدار برای خودت و خودت و خودت.....خواستی جایی حرف بزنی بگذار اون دنیا خدا بشنوه.....

ای خدا.......

ننوشتم ننوشتم....حالا که نوشتم ببین چی نوشتم....

آهای آقای همسری....ماچ

فراموش نشه که چی....

من یعنی سیم سیم یه بع بعی هستم با موهای فرفری سفید که ٢ تا شاخ پیچ خورده کوچولو رو سرش داره....

نگاه کن.....