:)
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢۳  

به نام تو که عاشقتم بی دلیل و با دلیل...

چندی پیش خبر دار شدم یکی از دوستای قدیمیم نی نی دار شده....بهش زنگ زدم و بعد از تبریک بهش گفتم خوب اگه خو دت بودی بهم می گفتی کثافت چرا بهم نگفتی.....و حالا.....کثافت چرا بهم نگفتی....خندید و بعد از یک ساعت دلیل گفت :نکنه تو هم نینی داری....کثافت بگو ببینم چه خبره......

منم برای اینکه بیشتر از این فحش بارون نشم گفتم  ما نیز فرشته ای بس زیبا در راه داریم

خدایا شکرت

اندر احوالات درون و بیرون...

به لطف خدا اینقدر سنمون زیاد شده که دیگه اندازه مادر بزرگها خاطره و تجربه داریم....

به خاطر وضعیت موجود هر روز دعا می کنم که فقط زود تر بگذره.....

و خیلی چیزای دیگه که دوست داشتم بنویسم اما انگار واقعا حال نوشتن ندارم:)

پس فعلا هم بای بای


کلمات کلیدی:
 
ببار ای ابر بهار...بهر لیلی چو مجنون ببار....
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱/٢۱  

به نام خدای باران

سلام....

سارا!

دیروز چقدر خندیدیم.....

کاش بیشتر بارون میومد....

کاش ناهار مهمونا بیشتر طول می کشید....

و ای کاش.....

تگرگ فرصت بیشتری برای حس خدا به ما می داد....

اگر رعد و برق همچنان  ادامه پیدا می کرد چه؟

نغمه را چه می شد؟و هم خنده ی من و تو عکس خانوادگی را......خانواده....

زیباتر از باران است....با هم بودن.....

با نوای باران و حتی رعد و برق....

لحظه ی ثبت شده از خانواده و دو خواهر مهربانی که دست بر گردنشان انداخته ام....

عشق چقدر زیباست.....

امیر....

و همچنان باران می بارد با عشق....

چه خوب که ساعاتی با ما بودی و باران.....

                                                                                               سیم سیم


کلمات کلیدی: باران ،سارا ،امیر ،خانواده
 
گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٧  

 

باسمه تعالی

می نویسم به خاطر دل نغمهماچ

روزگار خوش است و بر وفق مراد

ما هم همه خوبیم

شکر خدا تونستم زندگیم رو ١٨٠ درجه تغییر بدماز خود راضی

تازه رسیدم به حرف همسری که اون موقع ها که هنوز حکم همسری براش نخورده بود می گفت

می گفت:ما آدما هر چقدر هم بدویم باز وقت کم میاریم

الان من واقعا وقت کم میارم...

حتی برای زندگی...

و راضیم ،راضی تر از همیشه....

راستی...چند روز دیگه تولدمه...من میشم یه سیمای ٢٧ ساله که نمی دونه این ٢٧ سال رو چه جوری گذرونده

ولی مدام دوست داره قدر لحظه ها رو بدونه

اما هنوز هم با اینکه هیچ وقتی نداره با خودش زمزمه می کنه...

مرا گویی تو را با این قفس چیست؟

اگر مرغ هوایی این قفس چیست؟

من چه دانم.....

 

پ.ن :روز به روز عاشقترت می شم......خودت می دونی همسری.....

پ.ن:معتقدم که با سفر به دور از خانواده دچار مرگ می شی.....

سیم سیم


کلمات کلیدی: نغمه ،مرغ هوایی ،قفس
 
درد بی دردی علاجش آتش است
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٧/۱٩  

باسمه تعالی

هیچی و هیچ کس و هیچ کجا نمی تونه جای خانواده رو بگیره.....

نگو نه که معلوم می شه داری لاف می زنی.....

 

خوب در این روزگار که شکر خدا ایام به کام است و بر وفق مراد و اتفاقا تنها دل ما دل هست.....نیشخند

یاد زمان پیش دانشگاهی می افتمسبز که ساعت ۶ صبح توی سرویس می نشستیم و می رفتیم مدرسه.

مامورای شهرداری بیچاره رو رو میدیدیم که آتیش درست کردن و خودشون رو دارن گرم می کنن و بعد هم با چه سختی کار می کنن.

یکی از دوستان که الان برا خودش دکتر شده می گفت من حاضرم جای این آشغالی ها باشم ولی درس نخونم.....

ای.....

چند وقت پیش که هوا سرد شد تنم لرزید...اما نه از سرما.....از اینکه سیما می فهمی اون بیچاره چی می کشه.....

زیاد توضیح نمی دم که هممون استاد این حرفا و این حس هاییم.

اما ای دل غافل.....

نا شکری پشت نا شکری....

خدایا آدمم کن.....

من با تمام حقارتم مال توام....ناشکری هام رو گوش نکن....

از درد هم دورم نکن که درد بی دردی علاجش آتش است

                                              سیم سیمماچ

 


کلمات کلیدی: خانواده ،شکر ،تنم لرزید
 
اندر احوالات برون...
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٤/٢٠  

سلام به خدایی که در همین نزدیکیست

گفتم تا یه سال نشده بیام بنویسم.....چشمک

از سوسک مثل سگ می ترسم.....شیطان

عاشق گربه ام........قلب

جینا دوباره می یاد تو لونه اش می خوابه..(کبوترم)لبخند

میثم به خوبی حرف می زنه...فرشته

سارا از مدرسه اخراج نشد.....هی می گم سارا با این عوضی ها حرف نرن اینا قاتلن....مگه تو گوشش می ره....

یاد ٩-١٠ سال پیش افتادم که هر سال مامانامون رو می خواستن مدرسه که خانم مامان اینا با دوستاشون می خندند....باید از این مدرسه برن....ای بابا.....اونها هم قاتل بودن منتها ما بچه بودیم نمی فهمیدیم.....

ای خدا......

این چند روز تعطیلی تو خونه کلی هایده گوش دادم...کلی حال کردم و کلی حال و هوای اتوبوسو بابل و خوابگاه برام زنده شد......برا اولیت باری که امیر زنگ زدو من قلبم چنان می زد که گویی می خواد از جا کنده بشه.......

یاد کار آموزیم می افتم.....به یاد نگاهها ی زیر زیرانه ی امیر از دور و من به فکر اینکه چه اسمی براش بزارم و با بچه ها هر هر بخندیم....

یاد زنگ های امیر می افتم که تا من پام رو از شرکت 

 می گذاشتم بیرون زینگ زینگ بهم زنگ می زد.....گویی دلش برام تنگ می شد....بغل

هییییییی

یاد خیلی چیزا می افتم......

یاد مدرسه کار ،خونه ،خانواده  یاد دعوا با سارا و نغمه سر جا توی ماشین موقع مسافرت....یاد اینکه توی تونل من خوراکی های اونارو می خوردم و سارا هم گازمون می گرفت و می گفت ای وای تاریکه من جایی رو نمی بینم سیب من کو......خنده

ای بابا سارا ....

با اینها حرف نزن....اینا یه مشت متحجر مسلمون نما و نفهم و بی شعورن....

عقایدت رو نگهدار برای خودت و خودت و خودت.....خواستی جایی حرف بزنی بگذار اون دنیا خدا بشنوه.....

ای خدا.......

ننوشتم ننوشتم....حالا که نوشتم ببین چی نوشتم....

آهای آقای همسری....ماچ

فراموش نشه که چی....

من یعنی سیم سیم یه بع بعی هستم با موهای فرفری سفید که ٢ تا شاخ پیچ خورده کوچولو رو سرش داره....

نگاه کن.....

 

 

 


 
اندر احوالات درون
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/٩/٢٠  

به نام تو

بدون هیچ دلیل و مناسبت و بهانه ای

با توام همسری

تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه

ابر و باد و دریا گفتن....حس عاشقی همینه...

فقط خوشحالم......

پ.ن:هر چند که گم شده ام در خویشتن خویش..ولیکن...

پ.ن 2:خدا جون چند تا از اون کیسه های لطف و صبرت خالی کن رو سر من...کمبودت رو دارمماچ

پ.ن 3:می خوام برم کلاس آواز


کلمات کلیدی: گم شده ام ،حس عاشقی
 
روی ماه خداوند رو ببوس...
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/۸/۸  

باسمه تعالی

درست همون موقعی که از که پا می شی اشک تو چشاته و به خاطر دوست داشتنی های از دست رفتت مدام غصه می خوری.....ناراحت

همون موقعی که این اشک هارو حتی به محل کارت هم می بری و گه گداری هم آه سنگینی می کشی.....ابرو

مامانی می گه....متفکر

تو دکتر مغز و اعصاب یه فرشته کوچولو بود که یه مهره گردن نداشت و حتی نمی تونست سرش رو تکون بده.....گریه

درست همون موقع است که دنیا دور سرت می چرخه و تمام اون اشکها به اشک از خجالت تبدیل می شه و میخوای بپری روی ماه خدا ت رو ببوسیماچ به خاطر اینکه سالمی......

همسریقلب می گه بخند...شیطونی کن مثل همیشه که شیطونی می کنی....

 


کلمات کلیدی:
 
می زنم فریاد...هر چه بادا باد....
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/٥/٢٠  

باسمه تعالی

         گاهی اوقات آدم اینقدر از وقایع زندگی خسته می شه و از فلسفه آفرینش دلگیر که دوست داشت اگه کسی نگرانش نمی شد همه چیز و همه کس را می گذاشت و می رفت...

                                                                    

دوست جون:مثلا کجا...سوال

سیما :نمی دونم.یه درک دره ای دیگه...چشمک

دوست جون:درک دره پول می خواد داری؟تعجب       

سیما : نه!خنده

دوست جون :پس بشین سر جات!!!!نیشخند

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/٤/۱٦  

باسمه تعالی

 

تقدیم به سیمای عزیزم...

 

به خاطره زیبایی همراهی کردن و دوست داشتن

 

  روزهایی که خیلی کوچیکتر از این بزرگ شدن امروزی بودم، داستانی می‌خوندم که حس می‌کردم منو با خودش به جاهای دوری می‌بره که بوی چمنزارهای بارون‌زده و نسیم درختای بید مجنونش و صدای طبیعتش منو بی‌اختیار تا اوج ستاره‌ها بالا می‌برد .

 

 

 

تا اونجایی که رویای همراه شدن با مسافر کوچولویی رو داشتم که پاک‌تر از هر قطره قطره بارونی نه ‌تنها گونه‌هامو که دل و وجودم رو پر از حس زیبای دوست داشتن می‌کرد …

 

آره مطمئنم حالا که فهمیدی این مو به تن سیخ شدنم داره از کجا آب میخوره همراهم شدی تا به صدای زنگوله اون بره کوچولویی گوش بدی که شازده کوچولو دلش می‌خواست …

 

 

شازده کوچولویی که وقتی فهمید ارزش گلش عمری که به پاش ریخته، بی‌معطلی ، بی‌اینکه حرفی بزنه و اعتراضی بکنه همه اون چیزایی رو که جمع کرده بود رها کرد و رفت … آخ که چقدر ساده …

 

 

حالا می‌فهمم که همراهی کردن گل‌ت چه لذتی داره، حتی اگر خارهای تنش دلت رو ریش ریش بکنه …

 

 

امروز که دومین سال همراهی کردن تمام لحظه‌های زندگی‌مو با تو نگاه می‌کنم ، می‌بینم که چقدر عاشق‌تر شدم و بیشتر و بیشتر دوستت دارم …

 

 

حالا می‌فهمم که چرا دلم اینهمه شازده کوچولوی گلی شده که عطر وجودش تموم سیاره وجودم رو عطرآگین کرده …

 

                                                                                             امیرکوچولوقلب

                                          


کلمات کلیدی:
 
مامان جون جونم روزت مبارک...
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/٤/٤  

باسمه تعالی....

کاشکی می شد بهت بگم چقدر صدات رو دوست دارم

چقدر مثل بچگی هام لالایی هات رو دوست دارم

روز مادربغل هست و مامانقلب رفته پیش مامانش....آخه مامان من هنوز نی نی ام

سادگی هات رو دوست دارم خستگی هات رو دوست دارم

چادر نماز و زیر لب خدا خدات رو دوست دارم

همه عالم می دونن که من چقدر مامانی هستم...این چند روز مهربون همسرمقلب کلی من رو دلداری می ده

می دونید دیشب با آهنگ فیلم م مثل مادر کلی گریه کردم...

کاشکی رو طاقچه دلت آئینه شمعدون می شدم

تو دشت ابری چشات یه قطره بارون می شدم

به نظر من م مثل مادر هست و مادر هم یعنی تمام عالم...

کاشکی می شد یه دشت گل برات لالایی بخونم

یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم

راستی ..

سلام به همه دوستای گلم مخصوصا خانم ها و بیشتر بیشتر سلام و تبریک به اونایی که مامانندچشمک.

بخواب که می خوام تو چشات ستاره هام رو بشمارم

پیشم بمون که تا ابد دنیارو با تو دوست دارم

دنیا اگه خوب اگه بد با تو برام دیدنیه

باغ گلای اطلسی با تو برام چیدنیه...

1.مامانی روزت مبارک.

2.نغمه جون روزت مبارک .

3.خوش به حال اونایی که پیش مامانشونند.

4.خوش به حال اونایی که مامانند.

5.سمیه جون روزت مبارک.

6......

و در آخر...

مهربون همسرم ممنون از اینکه توی تمام لحظات با منی و توی تمام لحظات مهربون...

مخصوصا تو این لحظات دلتنگی.....

سیم سیم

 

 

 

 


کلمات کلیدی: