يا مولا دلم تنگ اومده شيشه ی دلم ای خدا زير سنگ اومده
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٤/۱/٩  

باسمه تعالی                                                                                     

هر روز صبح که از خواب پا می شم هنوز از جام بلند نشده آه سنگينی می کشم که بد غصه ای رو تو دلم ميندازه .....

خلاصه هر جور شده پا می شم و به سراغ جزوه هام می رم....جزوه هايی که سال تا سال بازشون نمی کنم....و دوباره يه آه سنگين.....

وای خدا جونم چقدر آه سنگين...

سر کلاس حاضر می شم استاد شروع می کنه به درس دادن و من همزمان با درس دادن استاد تو فکر های خودم فرو می رم و بار های متمادی آه سنگين می کشم...

استادطريقه ی پيدا کردن ريشه ی اعداد رو با ماشين حساب های مختلف می گه و من همچنان دنبال ريشه ی آه سنگين خودم می گردم.....

کلاس داره خالی می شه.....اين جلسه هم تموم شد و من هنوز تو فکرم و اين بار هم ريشه ی آه سنگين رو پيدا نکردم....

تمام راه دانشگاه تا خونه رو دارم فکر ميکنم .اصلا از  فکر بيرون نمی یام.به چی فکر می کنم نمی دونم.به مامان به بابا به درس به آينده به گذشته به غربت و تنهايی تو اين شهر کوفتی به چی؟؟؟؟؟نمی دونم .ففط آه سنگينی می کشم و در خونه رو وا می کنم و می رم تو....

آه سنگين.....

آه سنگين....

عجب آه های  سنگينی از دلم بيرون می یاد .

از هر دقيقه ۶۱ ثانيه غصه دار از هر ساعت ۶۱ دقيقه اندوهناک از هر۲۴ ساعت ۲۵ ساعتش دچار حالت چگونگی و از کل سال ۳۶۶ روزش رو آه سنگين پر کرده ....

شب شده و می خوام بخوابم...

فقط می دونم از صبح تا کنون هزاران هزار بار در درونم گريستم....

خدايا....

خدايا خودت کمک کن....


کلمات کلیدی: