اندر احوالات برون...
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٤/٢٠  

سلام به خدایی که در همین نزدیکیست

گفتم تا یه سال نشده بیام بنویسم.....چشمک

از سوسک مثل سگ می ترسم.....شیطان

عاشق گربه ام........قلب

جینا دوباره می یاد تو لونه اش می خوابه..(کبوترم)لبخند

میثم به خوبی حرف می زنه...فرشته

سارا از مدرسه اخراج نشد.....هی می گم سارا با این عوضی ها حرف نرن اینا قاتلن....مگه تو گوشش می ره....

یاد ٩-١٠ سال پیش افتادم که هر سال مامانامون رو می خواستن مدرسه که خانم مامان اینا با دوستاشون می خندند....باید از این مدرسه برن....ای بابا.....اونها هم قاتل بودن منتها ما بچه بودیم نمی فهمیدیم.....

ای خدا......

این چند روز تعطیلی تو خونه کلی هایده گوش دادم...کلی حال کردم و کلی حال و هوای اتوبوسو بابل و خوابگاه برام زنده شد......برا اولیت باری که امیر زنگ زدو من قلبم چنان می زد که گویی می خواد از جا کنده بشه.......

یاد کار آموزیم می افتم.....به یاد نگاهها ی زیر زیرانه ی امیر از دور و من به فکر اینکه چه اسمی براش بزارم و با بچه ها هر هر بخندیم....

یاد زنگ های امیر می افتم که تا من پام رو از شرکت 

 می گذاشتم بیرون زینگ زینگ بهم زنگ می زد.....گویی دلش برام تنگ می شد....بغل

هییییییی

یاد خیلی چیزا می افتم......

یاد مدرسه کار ،خونه ،خانواده  یاد دعوا با سارا و نغمه سر جا توی ماشین موقع مسافرت....یاد اینکه توی تونل من خوراکی های اونارو می خوردم و سارا هم گازمون می گرفت و می گفت ای وای تاریکه من جایی رو نمی بینم سیب من کو......خنده

ای بابا سارا ....

با اینها حرف نزن....اینا یه مشت متحجر مسلمون نما و نفهم و بی شعورن....

عقایدت رو نگهدار برای خودت و خودت و خودت.....خواستی جایی حرف بزنی بگذار اون دنیا خدا بشنوه.....

ای خدا.......

ننوشتم ننوشتم....حالا که نوشتم ببین چی نوشتم....

آهای آقای همسری....ماچ

فراموش نشه که چی....

من یعنی سیم سیم یه بع بعی هستم با موهای فرفری سفید که ٢ تا شاخ پیچ خورده کوچولو رو سرش داره....

نگاه کن.....