ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۳/٧/۱  

باسمه تعالی

زمانی در شهر باستانی افکار دو مرد دانشمند زندگی می کردند که با هم بد بودند و دانش يکديگر را به نا چيزی می گرفتند.

زيرا که يکی وجود خدايان را انکار می کرد و ديگری به آن اعتقاد داشت.

يک روز آن دو مرد يکديگر را در بازار ديدند ودر ميان هواداران خود دربارهی وجود يا عدم وجود خدايان جر و بحث کردند و بعد از چند ساعت از هم جدا شدند.

آن شب منکر خدايان به معبد رفت ودر برابر محراب خود را به خاک انداخت و از  خدايان التماس کرد که گمراهی کذشتهی او را ببخشايند.

در همان ساعت آن دانشمند ديگر آن که به خدايان اعتقاد داشت کتاب های مقدس خود را سوزاند زيرا که اعتقادش را از دست داده بود.

                                      


کلمات کلیدی: