تويی که با مايی..............
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸۳/٧/۱٠  

باسمه تعالی

باورم نمی شه.

واقعا تموم شد؟

بايد برم؟

آه خدايا چقدر خدا حافظی سخته...............

باز بايد برم

خدايا به قرآن دوری خيلی سخته.........

مامان و بابای گلم چقدر دلم براتون تنگ می شه.........

برام دعا کن مامانی.......

 

بگذريم ديگه اينقدر اشک ريختم که.......

خدا جون کمکم کن.

ميدونم ازت دورم ولی.............

ای نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاري

عطر پاک نفست سبز و رها از آسمان جاری

نور يادت همه شب در دل ما چو کهکشان جاری

تو نسيم خوش نفسی من کوير خار و خسم

گر به فريادم نرسی همجو مرغی در قفسم

تو با منی اما من از خودم دورم

چو قطره از دريا من از تو مهجورم

با يادت ای بهشت من آتش دوزخ کجاست

عشق تو در سرشت من با دل و جان آشناست

چگونه فريادت نزنم چرا دم از يادت نزنم

       در اوج تنهايی

اگر زمين ويرانه شود

جهان همه بيگانه شود

 تويی که با مايی..................


کلمات کلیدی: