ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸۳/٧/۱٧  
حادثه

گفتم كه چرا  دورتر از خواب و سرابي ... خواب و سراب

گفتي كه منم از با تو وليكن تو نقابي ... اما نقابي

فرياد كشيدم  تو كجايي  ،  تو كجايي

 گفتي كه  طلب كن  مرا تا كه بيابي

چون همسفر عشق شدي ، مرد سفر باش ،  مرد سفر باش

 هم منتظر  حادثه  ،  هم فكر خطر باش ،  فكر خطر باش

هر منزل  اين راه  بيابان  هلاك است

 هر چشمه سرابي ست  كه  بر سينه ي  خاك است

 در سايه ي  هر سنگ  اگر گل به زمين است

نقش تن ماتري ست كه  در خواب كمين است

در هر قدمت خار ،‌ هر شاخه سر دار

 در هر نفس  آزار  هر ثانيه  صد بار

 چون همسفر  عشق شدي ،  مرد سفر باش

مرد سفر باش

 هم منتظر حادثه  هم فكر خطر باش ،‌ فكر خطر باش

گفتم كه  عطش  مي كشدم  در تب صحرا

 گفتي كه مجوي  آب و عطش  باش سراپا

 گفتم كه نشانم بده  گر چشمه اي آنجاست

 گفتي چو شدي  تشنه ترين ،‌ قلب تو درياست

 گفتم كه در اين راه ،‌ كو نقطه ي  آغاز

گفتي كه تويي تو ، خود پاسخ اين راز





کلمات کلیدی: