نيستی در هستی آيين من است.......
ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸۳/٧/۱۸  

باسمه تعالی

موقعی که آدم ناراحته خيلی حرفا با خودش  می زنه

 ولی بعدش که آروم می شه و به حرفاش فکر می کنه

می بينه حرفايی که زده و فکر هايی که در مورد خودش کرده

 همه درست تر از واقعيته.

نمی دونم چرا ولی من اين طوريم.

شايد به خاطر اينکه وقتی به خودم وکارام فکر می کنم ناراحت می شم.

شايدم وقتی ناراحت می شم به کار های خودم فکر ميکنم

و به قول معروف به ياد کاشته هام و برداشته هام توی دنيا می افتم.

هر چه قدر بيشتر اين دنيای .... رو نگاه می کنم 

 بيشتر به کوچيکيه خودم پی می برم.

چه کارايی می تونستم تا اين سن بکنم و نکردم.

چقدر می تونستم با شرايطی که دارم پيشرفت معنوی بکنم و نکردم.

به قول انسيه ما  خدای خودمون رو هم از خودمون دريغ می کنيم.....آه انسی........

اول ها که می رفتم شمال خيلی به اين موضوع فکر می کردم

که اين همه و همه کوه و دره و دشت  دمن همه نشونی از قدرت خداست .

راستش می ترسيدم وبه ياد آيه های قرآن که قيامت

رو توصيف می کنند می افتادم.

مخصوصا ترم اول که هيچ کدوم از بچه ها بام نبودن

و تمام راه تهران بابل رو تنهای تنها می رفتم تمام مدت رو به

 خدای خودم و فلسفه ی هستی فکر می کردم.....

نمی دونم واقعا نمی دونم چی شد که دیگه این جور فکر کردن از سرم پرید.

شاید به خاطر اینه که هر هفته میام و میرم و راه برام تکراری شده.

شاید به خاطر اینه که از ترم 2 به بعد کمتر پیش اومد که تنها بیام و برم

 و از فکر کردن به این چیزا غافل شدم.همه می دونن

غافل شدن همانا و..............

همین 4 شنبه بود که با نفیسه بر می گشتیم تهران که

دوباره  فلسفه ی هستی به سرم زد.دلمم خیلی گرفته بود.
نمی دونم برا چی.
دیگه اینقدر دل تنگ شدن برا خونه بعد از این همه رفت و آمد

 مسخره بود. درد دل جای دیگه بود.

دیدم دچار روز مرگی شدم.رفت و آمد هر هفته بی دلیل..... آخرش

 هم حتما به پوچی رسیدن.....
چرا خدا جون تا حدودی درک کردم که چرا در سرنوشت من دوری

از خانواده رو قرار دادی .به حکمتش هم پی بردم.
 نا شکری هم نمی کنم.دستت هم درد نکنه ولی  خدا جون 

 هدف من فقط گرفتن یه مدرک نبود.

راستی خدا جونم اون سیمایی که وقتی یه دختر دبیرستانی بود

 و اون همه هدف والا و به قول معروف خدایی داشت کجا رفت.

سیما دچار روز مرگی شدی؟؟
کاش این همه فکر کردن منو به جایی می رسوند......

این دفعه که داشتیم می اومدیم  فلسفه ی زیاد سفر کردن

رو کشف کردیم.نفیسه می گفت حضرت محمد (صلی الله)

به زیاد سفر کردن توصیه کرده.حالا نمی دونم مسئله رو تا

چه حد درک کردیم ولی به این نتیجه رسیدیم که

دلبستگیمون به دنیا کم می شه
نه متعلق به تهرانیم نه بابل نه خونمون نه مامان نه بابا و نه..........و نه حتی خودمون.............
نمی دونم چرا به این نتیجه رسیدیم ولی...........

شب شده بود و من هم عاشق مسافرت تو شب...........
حالا دیگه راحت تر می شد فکر کرد............
خدا..............................
ما ز بالاییم و بالا میرویم                    ما ز دریاییم و دریا میرویم
هم از اینجا و از آنجا نیستیم               ما زبیجاییم و بیجا می رویم


کلمات کلیدی: