بابل سيتی
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۳/۸/٦  

باسمه تعالی

به لطف الهی بالاخره بعد از گذشت یک ماه از شروع 

 

ترم ،4 شنبه صبح کتاب ارزیابی کار و زمان به دست

 

اینجانب گشوده شد.دلیل این کار هم جلد زیبای این

 

 کتاب بود که منو به خودش جلب کرد.

*برا خودم اسفند

دود کنم*

(هیچ کتاب یا جزوه ای تا این این روز تحت

 

بررسی قرار نگرفته است.

 

کلاس های علم مواد شنبه صبح ها هم کلا دو در

 

اعلام شد.(توسط سیما)

 

از این به بعد تصمیم به نرفتن کلاس های 4 شنبه هم

 

هستم.

 

به هنر های من در این ترم اضافه شد:(فرستادن

 

دوستم به جای خودم سر کلاس).................

******************************

این ترم از خوابگاه در اومدیم و خونه گرفتیم،بد جوری

 

جو بزرگ شدن و کد بانو بودن مارو گرفت.تصمیم

 

گرفتیم که یکشنبه افطاری بدیم.خلاصه....

 

موقعی که فرزانه داشت دم پنجره پیاز خورد می

 

کرد،حواسش نبود بلند شد و کمرش خورد لبه ی

 

پنجره.بعد هم افتاد واز درد شروع کرد به گریه

 

کردن.منم که داشتم از خنده می مردم(البته نفیسه

 

هم دست کمی از من نداشت).

 

بعدش بهش گفتیم خدا زده به کمرت .این یه اصطلاحه

 شنیدینش؟

از این حرفا بگذریم. این رو می خواستم تعریف کنم:

 

شنبه ساعت 6:15 بعد از افطار ،من و فرزانه رفتیم

 

بیرون برای خرید.(برای افطار ).وگرنه ما غلط بکنیم این

موقع بیرون بریم.

ابتدای راه یه خانومه ظاهرا خیابونی رو دیدیم که

 

مامورای پلیس اونو گرفته بودن و اونم مدام جیغ می زد

 

 و گریه می کرد.

خیابون خیلی خلوت بود و خیلی هم ترسناک.

 

بابل بودنش هم که دیگه هیچی........

تا اینکه یه موتوری وحشتناک جلومون سبز شد.از

 

خیابون خواستیم رد شیم که با سرعت اومد

 

طرفمون.........

اگه دست فرزانه رو نکشیده بودم میزد به

 

فرزانه............

خیلی ترسیده بودیم و مدام خودمون رو سرزنش می

 

کردیم که چرا توی این بابل خراب شده اومدیم بیرون

 

 اون هم تو تاریکی....

اما دوستان توجه داشته باشین که هنوز ساعت

6:20 بود.................

دوباره سرو کلش پیدا شد.از اونجا که خدا خیلی

بزرگه

،نزدیکای مسجد بودیم و پریدیم تو مسجد.توفیق

 

 اجباری بود که نمازمون هم توی مسجد خوندیم.

 

الحمدلله که آدم های مریض زیاده .دیگه به با حجاب و

 

بی حجاب و حتی چادری و غیر چادری هم رحم نمی

 

کنن.توجه داشته باشید که فقط یه خیابون از خونمون

 

 دور شده بودیم.............

ای دل غافل..........

باز بر می گردم به اینکه چه مملکت بیخود و به درد

 

نخوری داریم.از دست نگاهای بیمار حق بیرون اومدن

 

هم نداریم.

دوای درد چیه ،خدا می دونه.......

چرا مردم اینجوری شدن؟چون انسانیت از سرشون

 

 پریده.

بگذریم،هر چند که........

البته آن چیز به جایی نرسد فریاد است.

می خوام از فلسفه ی بیدار شدن در هنگام نماز صبح

 

براتون بگم:

تا حالا فکر کردین که چرا آدم باید صبحها برای نماز از

خواب پاشه؟

شنیدین که حضرت محمد صلی الله علیه وآله می

 

فرمایند که بعد از نماز صبح نخوابید؟؟؟

این ها هم همش فلسفه و حکمت داره.تازگی کشف

 

شده که در همون محدوده ی صبح( اذان صبح تا طلوع

 

 خورشید) در جو زمین آهن پخش می شه که برای

 

 بدن ضرر داره.این مواد بر روی بدنی که خوابه اثز می

 

 کنه و اونی که بیداره براش بی اثره.

 

اینم یکی دیگه از حکمت های الهی،یکی دیگه ازجلوه

 

 های دین،یکی دیگه ازسخنان گهر بارو یه دلیل دیگه

 

برای اینکه به خودمون بیایم و چشمامون رو بیشتر و

بهتر باز کنیم

که خدا خیلی بزرگه....

بزرگ تر از اونی که من و تو فکرش رو بکنیم......

 

دوستان مهربون،برا منم دعا کنید.نماز روزه هاتون

قبول.

حق نگهدارتون...

دست علی یارتون....


کلمات کلیدی: