ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/٤/۱٦  

باسمه تعالی

 

تقدیم به سیمای عزیزم...

 

به خاطره زیبایی همراهی کردن و دوست داشتن

 

  روزهایی که خیلی کوچیکتر از این بزرگ شدن امروزی بودم، داستانی می‌خوندم که حس می‌کردم منو با خودش به جاهای دوری می‌بره که بوی چمنزارهای بارون‌زده و نسیم درختای بید مجنونش و صدای طبیعتش منو بی‌اختیار تا اوج ستاره‌ها بالا می‌برد .

 

 

 

تا اونجایی که رویای همراه شدن با مسافر کوچولویی رو داشتم که پاک‌تر از هر قطره قطره بارونی نه ‌تنها گونه‌هامو که دل و وجودم رو پر از حس زیبای دوست داشتن می‌کرد …

 

آره مطمئنم حالا که فهمیدی این مو به تن سیخ شدنم داره از کجا آب میخوره همراهم شدی تا به صدای زنگوله اون بره کوچولویی گوش بدی که شازده کوچولو دلش می‌خواست …

 

 

شازده کوچولویی که وقتی فهمید ارزش گلش عمری که به پاش ریخته، بی‌معطلی ، بی‌اینکه حرفی بزنه و اعتراضی بکنه همه اون چیزایی رو که جمع کرده بود رها کرد و رفت … آخ که چقدر ساده …

 

 

حالا می‌فهمم که همراهی کردن گل‌ت چه لذتی داره، حتی اگر خارهای تنش دلت رو ریش ریش بکنه …

 

 

امروز که دومین سال همراهی کردن تمام لحظه‌های زندگی‌مو با تو نگاه می‌کنم ، می‌بینم که چقدر عاشق‌تر شدم و بیشتر و بیشتر دوستت دارم …

 

 

حالا می‌فهمم که چرا دلم اینهمه شازده کوچولوی گلی شده که عطر وجودش تموم سیاره وجودم رو عطرآگین کرده …

 

                                                                                             امیرکوچولوقلب

                                          


کلمات کلیدی: